از شراب تا سراب
سایه ها که تمام شوند ...من خاک می شوم ...و تو ماه
و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمانی ست که همچنان که تورا میبوسند در ذهن خود طناب دار تورا میبافند...(فروغ فرخزاد)" آخرین پی نوشت: پرکاس باطل شد... جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ پایان سلامی خسته خسته از زنده بودنم مرگ را فریاد میزنم بی مجال اندیشه... آسمانم ابری است اسمان نیز میبارد چشمانم همانند کویری کم اب ... مرا به تمامی ورق زدند ... دیگر چه احساس دل خوشی است دلم... کدامین دل؟ افسوس که زنده ام... افسوس کاش امشب پایان پذیرد در من من تمام شوم همانند روزگارانی که من را تمام کردند کاش رد شوم از زندگی همانند دوران مدرسه آری رد شوم بی تردید دعایم کن که من مرا رها کند به دنبال تو میگردم ای مرگ نمایان شو مرگ مرا به من وا مگذار باد میومد و شنای آب دیده رو هی بلند می کرد و می زدش توی صورتم زل می زدیم تو چشم هم، تو چشمای نه خیلی درشت هم اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم، اما سنگ به سرم نخورَد، کسي دلم را نشکند و مشکلات مرا از پاي درنياورد بذار با تو نجوا کنم. و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم روی شونه های مهربان تو گریه کنم. چشم در چشمان عکس نازنینت که می کنم سوزش قلبم رو حس می کنم ... اما ... دلم نمی آد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ... احساس میکنم به جای عکست روبه روم نشسته ای و خیره شدی به من... باخیالم با تو و چشمات حرف میزنم! با تو نجوا می کنم و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم روی شونه های مهربان تو گریه میکنم! از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم. کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهریه بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربونت برسم. «چشم های نازنین تو»... که حیات در آنها خلاصه می شه ... و زندگی معنا می گیره... و شوق پرواز می کنه ... «چشم های آسمانی تو» ... که پیوسته پُر شده ازبرق امید ... صدام که می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره ... دلم میخواد روز رو با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ... دلم میخواد توی سیاهی چشمهای من طلوع کنی... پس نبند!... چشم هات رو باز کن ... می خوام از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ... می خوام هرچه خوبیه تو چشمان پاک تو ببینم ... می خوام نگاه مهربونت رو با آرامش دستان پرمهرت همراه داشته باشم ... می خوام بدونی که چقدر دیوونه ی صدات هستم ... مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگه برام غریبه نیستی!... و مهر تو که نمی دونم از کجا راه خانه ی دلم رو پیدا کرده بود هر روز گوشه ی دیگه ای از این خانه رو به نامت می کنه ... تو نمی دونی که چقدر دلم حس نگاه های مهربونت رو میخواد... حالا که من نشسته م و برای تو می نویسم ، با تمام وجود آرزو می کنم سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربونت افتاده باشه. تو آروم بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای منه ... 
تو بوی شرجی می دادی
لباسای تابستونیت چسبیده بود به تن من
لپهای سرد و خیس من نشسته بود رویِ صورتت
من توی آغوشت بودم
باز من و تو فراری از یک خواب خوب تو تخت گرم
دریا که خیلی تاریک و تنها و غمگین شده بود
موجای رَم کرده رو میزد توی صورتمون
من نمی ترسیدم آخه توی آغوشت بودم
جلبکای سبز مزاحم دور پام پیچیده بودن
تن من بوی تن تورو می داد
دستای من پیرهنتو چسبیده بود
تو صورتت، جاپای رنگی رنگیه لبای منی هست، که توی آغوشت بودم...
اون دوردورا یه آتیش کهنه روشن بود که می رفت تموم بشه
دلم نمی خواست لحظه ها تموم بشن
دلم می خواست که تا ابد از تن نمناک بهار
آب می چکید تو پیرهن فصل زمستون تنت
زیر گوشم بازم بگو هرچیزی که باید بگی
ساعت گذشته از چهار و خوب می دونی، دیگه نمیتونم بگم
"من توی آغوش توام..."

